شمارهٔ ۹۹
در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیستگر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست
خاک قدمت هرکه شود بگذرد از عرشای خاک بر آن سر که ترا خاک قدم نیست
آزار دل ما مکن ای گل که حرام استمرغ دل عاشق کم از صید حرم نیست
هر چند که جور تو ز اندیشه زیادستتا بیش بود مهر من از جور تو کم نیست
نشکفت دل ما زنسیم کرم کسافسوس که در باغ جهان بوی کرم نیست
خوشباش اگر درد و ملالی رسد از دوستدر جام جهان صاف سلامت همه دم نیست
اهلی مزن از همدمی ماهوشان لافکایشان نکنند این کرم و شان تو هم نیست