گنج

شمارهٔ ۹۸

بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوستما را چه اختیار بود از اوست
تا حسن آن پری است چنان بر قرار خودتنها نه من که هرکه بود بی قرار ازوست
آه این چه نو گل است که در بوستان حسنچون لاله هر که می نگرم داغدار ازوست
کس را بمهوشی نرسد ناز پیش اوجایی که آفتاب فلک شرمسار از اوست
چون آب دیده هر که نه پاکیزه دامن استگر مردم دویده بود بر کنار ازوست
خاکسترست از آتش غم دل ولی هنوزجان مرا بهر نفسی صد غبار ازوست
اهلی تو طالع دل ما بین کزین چمنگل زان دیگران بود و زخم خار ازوست