شمارهٔ ۹۸۵
کنون که جامه چو من میدری که سر مستمخوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
زلاف مردمی ام قید خود پسندی بودسگ تو گشتم و از بند خویش وارستم
بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگتهزار شیشه ناموس و ننگ بشکستم
تو آفتابی و من همچو عیسی از تجریدبریدم از همه اشیا و با تو پیوستم
به هیچ راه چو اهلی ندیدمت روزیکه سالها بامید تو باز ننشستم