گنج

شمارهٔ ۹۸۰

آنم که دل بعالم پرغم نمیدهمیکدم فراغ دل به دو عالم نمیدهم
گر شاه عیب رندی من کرد حاکم استباری منش بسلطنت جم نمیدهم
هرگز بکس نزاع ندارم بعلم و عقلبیهوده زحمت کس و خود هم نمیدهم
کوته نظر فروخت بزر حسن عاقبتمن یوسف عزیز بدرهم نمیدهم
اهلی غم حبیب که جان تازه داردمتا زنده ام به عیسی مریم نمیدهم