شمارهٔ ۹۷۹
چون لاله جگر چاک شدم غرقه بخون هماز داغ درون سوختم از زخم برون هم
افتاده ام ایشمع چو پروانه بپایتآتش زده ام دین و دل و صبر و سکون هم
چند ای بت کافر بچه در غارت دینیاین کار مگر بر تو ثواب است و شکون هم
دایم بزبانها من بد روز چو شمعماز زخم زبان سوختم از بخت زبون هم
در کوی بتان لاف بزرگی و هنر هیچآنجا بوی اصل و نسب فضل و فنون هم
میسوخت دل از عشق تو چونشمع سراپایافزود غمت بر سر آن داغ جنون هم
اهلی ز غم عشق تو با خویش نپرداختدیوانه صفت زیست همه عمر و کنون هم