گنج

شمارهٔ ۹۷۸

شبها چو سگان در طلبت در بدر افتمچون روز شود سرنتهم بیخبر افتم
در پای تو گر سر فکند از تن من تیغبرخیزم و در پای تو بار دگر افتم
مست از می شوق تو چنانم که بکویتگر پانهم از غایت مستی بسر افتم
تا چند ببوی خوشت ای آهوی مشکیندر کوه و بیابان چو نسیم سحر افتم
پروانه وش ای شمع بتان در نظر تومیسوزم ازین غم که مباد از نظر افتم
با شیر زدم پنجه بعشق تو و امروزدر پای سگان تو بخون جگر افتم
تا چند نشینم بدر صومعه اهلیبرخیزم و با مطرب و معشوقه در افتم