شمارهٔ ۹۷۵
نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردمکه گر آستین فشانی چو غبار دور گردم
من خسته در فراقت بکدام صبر و طاقتبره فراغ پویم ز پی حضور گردم
مهل آنکه خاک سازد اجلم به نا تمامیتو بسوز همچو شمعم که تمام نور گردم
من اگر بخلد یابم ز تو جنس آدمی راز قصور طبع باشد که خراب حور گردم
به نیاز همچو اهلی سگ میفروش بودنبه از آنکه مست، باری ز می غرور گردم