گنج

شمارهٔ ۹۶۹

من خسته ای فلک کی دمی از تو شاد گشتمچه مراد جستم از تو که نامراد گشتم
من زار را به مجنون مکن ای حکیم نسبتکه به درد و داغ حسرت من از او زیاد گشتم
به غبار خاک راهش نرسیدم ارچه عمریهمه‌سو چو آب رفتم همه‌جا چو باد گشتم
دل من ز شش‌در غم نشدش گشاد هرگزکه چو کعبتین هر سو ز پی مراد گشتم
ز در بتان چو اهلی که مرا به سنگ رانَدکه به کوی نوغزالان سگ خانه‌زاد گشتم