گنج

شمارهٔ ۹۶۷

برتافت رخ چو آینه آنماه چون کنمنبود مجال دم زدنم آه چون کنم
ره در دلم نمیدهد آن بت بهیچوجهسنگین دل است در دل او راه چون کنم
دستش بدست ساقی و زلفش بچنگ غیردست منست از همه کوتاه چون کنم
خواهد دمید صبح وصال من از فراقدر مردنم چو شمع سحرگاه چون کنم
ناگفتنیست عشق بتان چون حدیث گنجکس راز حال خویشتن آگاه چون کنم
گیرم به نا امیدی و جورش بسر برمبا جور بخت و طعنه بدخواه چون کنم
اهلی مگو که از ذقنش دل نگاهدارمن مست بیخودم حذر از چاه چون کنم