شمارهٔ ۹۶۶
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنمبخاک افتم و صد سجده نیاز کنم
شبی بخلوت تاریک من بود یاربکه همچو شمع درآیی و در فراز کنم
کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقیمرا بطاعت و تقوی مهل که ناز کنم
تو آب خضری و من تشنه این کنایت بسچه حاجتست که دیگر سخن دراز کنم
مجال سجده نمی یابم از نظاره توتو خود بگو که من مست چون نماز کنم
ز عشق نیست مرا چاره یی جز این اهلیکه ترک چاره کنم رو بچاره ساز کنم