گنج

شمارهٔ ۹۶۱

رفتیم برون زین چمن و هیچ نگفتیمناچیده گلی صد سخن سخت شنفتیم
ماییم درین گلشن عیش از ستم بختآن غنچه دلتنگ که هرگز نشکفتیم
سودیم بپای همه کس چهره اخلاصبا اینهمه گرد غمی از چهره نرفتیم
آن سوخته بیدل و یاریم که یکشببا همنفسی دست در آغوش نخفتیم
اهلی مخور افسوس گر افتاد دل از دستبگذار که تا در پی دل باز نیفتیم