گنج

شمارهٔ ۹۶۰

داند دل تو راز من وزان تو من همچون آینه صاف است چه حاجت بسخن هم
عیب من مجنون مکن ار جامه زدم چاکبا جامه چکارست مرا بلکه کفن هم
از ما مرم ای آهوی مشکین که گذشتیماز خلق جهان بهر تو و قید وطن هم
گر دست دعایی ز سر صدق بر آریمشاید که توان دست تو بوسید و دهن هم
اهلی مشکن عهد و وفا گرچه که آنشوخاز عهد فراغش بود از عهد شکن هم