گنج

شمارهٔ ۹۵۷

عالمی گر خون خورند از عشق ما هم می‌خوریمبخش خود ما نیز خون دل ز عالم می‌خوریم
پیش ما از ذوق شادی لذت غم خوش‌تر استتا نگویی دیگران شادند و ما غم می‌خوریم
جرعه نوشانیم فارغ از مرگ و حیاتزان که آب زندگی از ساغر جم می‌خوریم
ما که خود لب بسته‌ایم از سرمستی همچو جمگر صراحی دم زند خونش به یک دم می‌خوریم
در سر کار بتان ساقی دلی گر رفت رفتجام می پر کن که ما اندوه دل کم می‌خوریم
ما ز گرد غیر چون آب روان دل شسته‌ایماز کدورت دم مزن با ما که بر هم می‌خوریم
با رقیبان گر نداریم الفتی اهلی چه عیبآهوی صحرای عشقیم از سگان رم می‌خوریم