گنج

شمارهٔ ۹۵۴

با هرگل نورسته که برخاست نشستیمجز داغ جگر طرفی از این باغ نبستیم
در قید تعلق پی دل چند توان بودگفتیم طلاق دل آواره ورستیم
چون ذره به خورشید وشان مهر چه ورزیمچون در دل آنطایفه آن نیست که هستیم
از توبه و طامات عجب نخل امیدیبستیم بسی سال و بیک لحظه شکستیم
خاک ره ما چرخ بلندست به همتدر دیده کوته نظران است که پستیم
آن آهوی مستیم که در صیدگه عشقجان صید تو کردیم و زدام تو نجستیم
لطف سخن و حسن وفا برد دل از مااهلی نه که ما صورت دیوار پرستیم