شمارهٔ ۹۵۳
ز سنگ دل شکنان دل حزین چرا داریمکه سنگ می شکند شیشه یی که ما داریم
بیا که ساقی ما را شکایت از کس نیستوگر کند گله ما هم بهانه ها داریم
ز گلستان نکویی نمیرسد مارابغیر بویی و آن نیز از صبا داریم
غبار خاطر ما از کدورت غیرستوگرنه با همه آیینه وش صفا داریم
کسی ندید زبونتر ز ما که سوزد چرخمگر ستاره بخت زبون که ما داریم
بخنده گفت که خوشباش کانچنان هم نیستکه نا امیدی بیچاره یی روا داریم
نگو بپوش ز روی بتان نظر اهلیتو لب بپوش که ما گوش بر قضا داریم