شمارهٔ ۹۴۲
ز خشم و ناز تو صد شوق شد فزون در دلتغافل تو همه التفات و ما غافل
چرا ز دیدن مجنون ملولی ای لیلیهمان شمر که سگس میدود پی محمل
بکش به تیغم و دشمن مهل که طعنه زندکه زخم تیر زبان ها نمیرود از دل
اگر بمن همه عالم خوشند و گر ناخوشز لطف و قهر کسم نیست غم تو دل بگسل
مبین بخشم مرا تا نگردم آشفتهکزین نگاه تو دیوانه میشود عاقل
زمانه دشمن اهل نظر بود دایمبکش به مهرم و قتلم بروزگار مهل
به آب دیده دلم کشته وفا پروردچه سود از دل اهلی که خار شد حاصل