گنج

شمارهٔ ۹۴۱

بزخم تیر تو جان رفت و خاک تن شد گلهنوز لذت تیرت نمیرود از دل
دلا ز مشکل غم کار بر خود آسان کنکه مردنت بود آسان و زندگی مشکل
چه جای خار که گل گر فتد شود خارتز هرچه دامن همت نگیردت بگسل
به ذره یی چو تو خورشید صد نظر داردتا غافل از وی و مشغول خود زهی غافل
متاع عقل ببازار عشق کس نخرددرین معامله دیوانه میشود عاقل
بیار می که ز مستی خجل شدن سهل استهزار بار مرا توبه کرده است خجل
ز دیده حاصل اهلی همیشه خار غم استز شوره زار بجز خار کی شود حاصل