گنج

شمارهٔ ۹۳۸

هر چند من سگ توام ای مشگبو غزالبا من سگ تو انس نگیرد بهیچ حال
آن عارض و لطافت و خال و خطم بسوختوانگه چه عارض و چه لطافت چه خط و خال
گر یک نگاه صورت شیرین به بیندتحیران صورت تو بماند هزار سال
وصل من و تو قصه خورشید و شبنم استشبنم به آفتاب نشیند؟ زهی محال
هرگز مباد آنکه خیال تو بس کنمدارم خیال آنکه بمیرم درین خیال
این رستخیز کان قد نوخیز می کندپیداست از بدایت او غایت کمال
با ناز یار ما جز نیاز نیستسیری تشنه لب نخرد چشمه زلال
دانی که سوخت خرمن اهلی ز برق شوق؟شمعی که جلوه میدهد آیینه جمال