گنج

شمارهٔ ۹۳۷

صد بار اگر از جور توام خون رود از دلاز در چو درآیی همه بیرون رود از دل
بس خون دلی بایدم از دیده فرو ریختتا آرزوی آن لب میگون رود از دل
لیلی همه در خنده و بازی است چه داندکز گریه چها بر سر مجنون رود از دل
گفتی که برون کن غم من از دل و خوشباشآه این سخن سخت مرا چون رود از دل
اهلی مدم افسون که دوا لعل حبیب استکی درد و غم عشق به افسون رود از دل