گنج

شمارهٔ ۹۳۶

پرتوی گر افکنی در چشم از شمع جمالچشم من بتاخنه‌ای گردد چو فانوس خیال
کاش چشمم را بر آری وقت کشتن تا شودکاسه چشم پر از خونم سگانت را سفال
وعده دیدار لیلی چون به عید افتاده استجای آن دارد که گردد قامت مجنون هلال
مست وصلش پر مشو ایدل که می باید کشیددر شب هجران خمار مستی روز وصال
حسن او کز دست دانایان عنان دل ربودچون نگه دارد دل از وی اهلی شوریده‌حال