گنج

شمارهٔ ۹۳۳

می‌زدی تیری به غیر و بر جگر خوردم ز رشکمیل قتل دیگری کردی و من مردم ز رشک
با همه شوقی که دارم دی چه بودی با رقیبدیدن روی ترا طاقت نیاوردم ز رشک
گفتم از آزار دشمن شادمان گردد دلملیک چون آزار او کردی خود آزاردم ز رشک
با وجود آنکه جان داد از دعای من رقیبچون گذشتی از پی تابوت او مردم ز رشک
تا ببینم دامن وصلت به دست دیگرانهمچو اهلی سر به جیب نیستی بردم ز رشک