شمارهٔ ۹۳۴
گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگچون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ
چون مور نیارم شدن از ضعف ولیکنپر رویدم آنگه که کنم سوی تو آهنگ
شبها که فتد بر رخت از شمع فروغیدر جان من آتش زند آن عارض گلرنگ
گیرد ادبم دامن اگر نه چو حریفانمن نیز بدامان تو روزی زد می چنگ
اهلی غرض است، ار سگ کو گفت برانندخواهد که نیارد بزبان نام من از ننگ