گنج

شمارهٔ ۹۳۲

من چون خم صافی دلم گر غرقه ام در خون چه باکچون درون پاکست از آلایش بیرون چه باک
چشم خونریزت چه ترساند مرا از سیل اشکمن که از طوفان ندارم باک از جیحون چه باک
شیشه ناموس چون بشکست از طعنم چه غمپیش ازین بودی غم رسواییم اکنون چه باک
رند اگر خون میخورد جام میش در گردن استگر بکام او نگردد گردش گردون چه باک
هرکه دندان طمع بر لب گزیدن کرد تیزگر بخونش تشنه باشد آن لب میگون چه باک
مست نازی و خماری محنت اهلی خوشیچون دل لیلی خوش است از محنت مجنون چه باک