گنج

شمارهٔ ۹۳۱

عیبم مکن اگر (که) من هستم (خراب) عشقکایزد سرشت (آبم و) خاکم بآب عشق
ساقی بیار (می) که برنکشد از چه غممسررشته خرد که درو نیست باب عشق
چون نحل موم کار خرد گرچه دلرباستموقوف یک نظر بود از آفتاب عشق
مستی که خواب عشق ربودش دم نخستکی سر به صبح حشر برآرد ز خواب عشق
دنیا و آخرت همه از یاد برده استاهلی که مست دوست بود از شراب عشق