شمارهٔ ۹۳۰
ز بسکه سینه خراش است زخم خار فراقهنوز با می وصلیم در خمار فراق
ز ما مبر که ببوی تو ای غزاله چینز ملک وصل فتادیم در دیار فراق
ز روزگار بنالند خلق و این طرفهکه روزگار بنالد ز روزگار فراق
جدا ز گلشن وصلت چو لاله ام ای گلستاره سوخته هجر و داغدار فراق
چه قدر وصل شناسد کسی که چون اهلیبخاک و خون ننشیند ز رهگذار فراق