شمارهٔ ۹۱۵
خسته یی کان عنبرین مو بگذرد زود از سرشهمچو شمع از آتش حسرت رود دود از سرش
چون نمیرد خسته مسکین که بر بالین اودیر آمد آن طبیب و زود فرمود از سرش
غم ز درویشی ندارد رند دیر ای مغبچهزانکه خم گنج است و ساقی مهر بگشود از سرش
هر شهی کز فر تاج زر نشد خاک رهتباد غیرت تاج زر چون لاله بر بود از سرش
اهلی از داغ تو خواهد سوختن تا زنده استکی چو شمع این آتش سودا رود زود از سرش