گنج

شمارهٔ ۹۱۶

نبود کسی که نبود بلب تو اشتیاقشمگر آدمی نباشد؟ که نباشد این مذاقش
می صاف و لعل نوشین که نخواهد ای پری وشمگر آن حریف مسکین که نیفتد اتفاقش
ز فراق خاک گشتم ببر ایصبا غبارمسوی آن مسیح جانها که هلاکم از فراقش
منم آن شکسته خاطر که ز بهر آن مه نوهمه زود در تفحص همه شب کنم سراغش
دو دل است بخت با من بگذار کاین ستارهبه شرار دل بسوزد که بجانم از نفاقش
ز شراب توبه اهلی نکنی که دختر رزبکسی حلال باشد که نمیدهد طلاقش