شمارهٔ ۹۱۳
چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکشبخنده گفت کهه کوته کن و دراز مکش
سرم فدای تو باد ای طبیب بهر خداقدم ز پرسش بیمار خویش بازمکش
بدامن تو غبارم نمیرسد ای گلتو دامن از من رسوا به احتراز مکش
بیا نظاره کن آن سرو ناز را ای دلز باغبان بتماشای سرو نازمکش
به خشم و ناز اگر یار سر کشد از توتو گر حریف نیازی سر از نیاز مکش
گرفت آتش آه تو در دلم اهلیبسوختم دگر این آه جانگداز مکش