گنج

شمارهٔ ۹۱۲

صد تلخ دهان میگزد از غصه لب خویشای نخل کرم تابکه بخشی رطب خویش
آن چاشنی ذوق که فرهاد ز غم یافتخسرو نچشیده است ز عیش و طرب خویش
خواهی که نچیند گل مقصود ز رویتچون مرغ سحر روز کن از ناله شب خویش
هرچند کشد دوست عنان تو به بازیزنهار نگهدار عنان ادب خویش
نومید مشو زآب بقا همچو سکندرچون خضر قدم بازمکش از طلب خویش
ما خاک نشینان مغانیم و ز خاکیمایخواجه تو میدانی و اصل و نسب خویش
مرغ از رخ گل سرخوش و اهلی ز رخ یارمستند ازین می همه کس بر حسب خویش