شمارهٔ ۹۰۷
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویشبود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
چنین در خاک و خون افتاده ام مگذرا ای همدمکه میترسم بخون من کشد تهمت سگ کویش
پی تسکین دل خواهم نشینم پهلویش لیکندلم افزون طپد هرگه رسد پهلو به پهلویش
همان بهتر که لب بندم زآه گرم پیش اومبادا در عرق افتد زآه من گل رویش
سگ مشکین غزال خود من از بوی خوشم باریکه هرجا بگذرد خلقی برآسایند از بویش
مبین زنهار ای همدم چو اهلی سرو قد اوکه حسرت بار می آرد هوای سرو دلجویش