شمارهٔ ۹۰۸
در غمت گر جان غمپرور نباشد گو مباشچون تو باشی جان من جان گر نباشد گو مباش
سجده روی تو ای بت کفر و ایمان منستسر نمیتابم ازین گر سر نباشد گو مباش
از عدم بهر تو جان در ملک هستی آمدهگر تو میگویی درین کشور نباشد گو مباش
یوسف جان با تو میباید که باشد همنفسگر ترا ای خواجه سیم و زر نباشد گو مباش
گر دم آبی دهد ساقی شراب کوثر استمست ساقی باش اگر کوثر نباشد گو مباش
کار ما لبتشنگان طوطیصفت شکرست و بسلب به خون تر کن اگر شکر نباشد گو مباش
یار باید مهربان اهلی مرا چون آفتابیاری چرخ ستمگر گر نباشد گو مباش