شمارهٔ ۹۰۵
چند سوزیم ز داغ دل بیحاصل خویشآه ازین داغ دل و وای ز دست دل خویش
هرکه در دست غمم دید بدین سوختگیگفت بازآمده مجنون سوی سرمنزل خویش
میگدازد همه شب همنفسم شمع صفتبسکه از آتش دل گرم کنم محفل خویش
دانه مهر ز آب و گل یاران ندمیدجای این دانه ندیدم بجز آب و گل خویش
اینچنین صید صفت کشته که اهلی افتادوه که بر گیردش از خاک مگر قاتل خویش