شمارهٔ ۹۰۴
کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویشعاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش
کاش من بودم بجای کوهکن در بیستونتا به آهی برگرفتم کوه را از جای خویش
گر تو ای بت آتشم در جان زنی چون برهمنکافرم گر یکسر مو باشدم پروای خویش
تا خرام سرو بالایت به گلشن دیده استخشک برجا مانده سرو از خجلت بالای خویش
سرو قدان جمله در رقصند از شوقت چه شدگر تو هم در رقص آری قامت رعنای خویش
در خیال برق وصلت می پزم سودای خاممیگدازم همچو شمع از آتش سودای خویش
چون چراغ مرده اهلی در شب تاریک هجرسوختم از دود دل بی شمع بزم آرای خویش