گنج

شمارهٔ ۹۰۳

ره ز مستی بزنم باز به ویرانه خویشچون مرا شوق تو بیرون برد از خانه خویش
سنگ بر سینه زنان زان در دل می کوبمکه ترا یافته ام در دل ویرانه خویش
تو و بانک طرب انگیز نی و جام شرابمن و خون جگر و نعره مستانه خویش
میدهی عاشق بی خویشتن از خود خبرشنه ز بیداد ز نی سنگ بدیوانه خویش
حال اهلی برسانید به مجنون که کندگریه بر حال من و خنده بر افسانه خویش