گنج

شمارهٔ ۹۰۲

تا شسته شد ز شیر لب روح پرورشهیچ از دهان کس نشد آلوده شکرش
آن شاخ گل که نخل مرادیست این زمانجز باد صبح کس نگرفته است در برش
آه از بتی که چشم اگر برمنش فتدهرگز نمی فتد ز حیا چشم دیگرش
گر لوح سینه پاک نسازم ز نقش غیرنتوان که همچو آینه باشم برابرش
آهن رباست خاطر اهلی بجذب مهرهرچند از آهن است دل سخت دلبرش