شمارهٔ ۹۰۱
از حسرت آن لب که نبخشد شکر خویشطوطی زده منقار بخون جگر خویش
من چون نخورم خون ز جگر گوشه مردمیعقوب شنیدی که چه دید از پسر خویش
در خاک اگر افکنی از عرش غمم نیستزنهار مینداز مرا از نظر خویش
آن گمشده ام من که ندارم خبر از خودکو واقف حالی که بپرسم خبر خویش
از گوهر خود تیغ زبان چند کشد خصمامید که تیغ تو نماید گهر خویش
داغی است بهر گام درین رهگذر تنگطاووس صفت پهن مکن بال و پر خویش
تا پا بسر خود ننهی دوست نیابیاهلی بسر دوست که بگذر ز سر خویش