گنج

شمارهٔ ۹

کام از می لعلم مده کز می خمار آید مرامن عاشق درد توام درمان چه کار آید مرا
در انتظار همدمان جانم شد و غیر از اجلکو همدمی کز در درون بی انتظار آید مرا
حسن تو ای رشک ملک آن جلوه بر من کرده استکز دیدن خورشید و مه بر دل غبار آید مرا
گر بر کنار من روان صد جوی باشد ز آب چشمسرو روانی همچو تو کی در کنار آید مرا
هان ای رقیب محتشم فخر تو از جاه است و مندرویش سلطان مشربم فخر تو عار آید مرا
مرغ شب آهنگ غمم دور از خسان باشم چو گلگل چون بدست خس فتد در دیده خار آید مرا
اهلی چراغ جان من بار دگر روشن شودآن شمع اگر بعد از اجل سوی مزار آید مرا