شمارهٔ ۸۹۰
نیست عیب از لاله گر لافد به گلبرگ ترشهرکه در صحرا درآید عقل باشد کمترش
شمع من کاش از سر بیمار هجران بگذردکز نظر خواهد شد امشب تا بروز محشرش
بر لب آمد جان بیمارم چه باشد کز کرمتازه سازد جانم از بوی لب جان پرورش
تابش آتش اگر از آب ننشیند چراسوز دیگر میکند پیدا دلم از خنجرش
ما و سوز دل که عالم گر پر از آب بقاستمرغ آتشخواره جز آتش نباشد در خورش
اینچنین کز سوختن اهلی به بیماری فتادخیزد از جا گر برانگیزد صبا خاکسترش
هرکه او لب تشنه مُرد از عشق ، باشد در بهشت،آتش لب تشنگی بنشاند آب کوثرش
من کز از استغنای عشقم سوی شاهان چشم نیستچشم دارم التفاتی از گدایان درش