شمارهٔ ۸۸۹
کوی او خواهی دلا محنت کش اغیار باشدم مزن خاموش همچون صورت دیوار باش
امشبم خواب اجل خواهد ربود ای دل ولیشایدم آن مه بپرسد دیده گو بیدار باش
لاف عشقت میزند هر بی خبر ای مهربانیک دو روزی از برای امتحان خونخوار باش
گفتگوی مردمت غافل نگرداند ز یاراز برون باغیر گوی و از درون با یار باش
تا نرانندت دگر اهلی ز کوی آن طبیبنیست درمانی دگر افتاده و بیمار باش