گنج

شمارهٔ ۸۸۸

چون بخیال آیدم سرو قباپوش خویشآورم از شوق او دست در آغوش خویش
وه چه خوش آندم که تو مست نشینی برموانکه نبینم دگر تکیه گهت دوش خویش
چونکه سیوالی کنی مضطربم در جواببسکه همی گم کنم از سخنت هوش خویش
گوشم از آن لب چه یافت دولت سر گوشییکاش توانستمی بوسه زدن گوش خویش
چند چو اهلی ز دور لب گزم و خون خورمشربتی آخر ببخش از لب چون نوش خویش