گنج

شمارهٔ ۸۸۷

از یار مکن ناله و لب بسته ز غم باشگر همنفس آیینه یی حاضر دم باش
در پرده ناموس محبت نتوان یافتناموس خود آتش زن و چون شمع علم باش
در عشق فراغت طلبی همت پست استمارا سر راحت نبود گو همه غم باش
خوشباش اگرت چهره بخون سرخ کند یارهر رنگ که مقصود دل اوست تو هم باش
از کشتن عشاق پشیمان مشو ایشوخآنجا که تویی گو همه آفاق عدم باش
با اهل نظر ترک جف غایت جورستزنهار که رحمی کن و در بند ستم باش
اهلی که سگ تست اگر زد نفسی گرماو را بکرم عفو کن از اهل کرم باش
از غیر ببر همدم این بی دل و دین باشتا چند چنانی نفسی نیز چنین باش
چون ملک تو شد ملک ملاحت بوفا کوشآن خود همه آن تو بود در پی این باش
باری چو ستم میکنی ای مه چو فلک کنظاهر بنما مهر و نهان در پی کین باش
من شاد بدرد غمی از جام وصالمگو بخش من از بزم وصال تو همین باش
بی مهر پری مهر سلیمان چکند کسگو روی زمینش همه در زیر نگین باش
با خلق مزن اشک صفت دم ز کدورتدل صاف کن و آینه روی زمین باش
جاییکه کند جلوه گری زاغ چو طاووساهلی تو چو سیمرغ برو گوشه نشین باش