گنج

شمارهٔ ۸۸۶

بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباشرسد بخانه ما آفتاب هم خوشباش
غمی که میرسد از دوست عاشقانه بکشکسی همیشه نماند اسیر غم خوشباش
تو مرغ زیرکی از خار و گل منال ایدلچو خار و گل همه خواهد شدن عدم خوشباش
ز بهر جام جم و آب خضر غصه مخورنه آب خضر بماند نه جام جم خوشباش
ز آفتاب به خیبت متاب رخ اهلیکه بر تو نیز فتد سایه کرم خوشباش