گنج

شمارهٔ ۸۸۵

کشته ام خار ملامت همه پیرامن خویشخار گل کن به من از برق رخ روشن خویش
ذوق پابوس تو بیرون نرود از دل منگر به بینم بمثل دست تو در گردن خویش
آفتابی تو و از ذوق وصالت همه شبچشم امید گشایم به در روزن خویش
مست میخانه چنانم که گرم دست دهدخشت آن خانه کنم تا بقیامت تن خویش
گوشه گلخن ما مسکن آن سرمست استکه بصد گلشن جنت ندهد گلخن خویش
خوشه چینی کند از خرمن آنکس اهلیکه چو مجنون تو آتش زده در خرمن خویش
گوشه چشم فکن کز هوس سروقدتکردم از خون جگر لاله ستان دامن خویش