گنج

شمارهٔ ۸۹

گشاد صد دل از آن غنچه شکر خند استبه یک کرشمه او کار خلق در بند است
به خنده نمیکنت که بر دلم داردحق نمک که فزون از هزار سوگند است
که زلفت از دل من گر هزار بار بردمرا به هر سر مویت هزار پیوند است
مباش غره به حسن ای پسر که مستی حسنهزار یوسف مصری به چاه افکند است
سری به باد هر ذره رفت در ره عشقشهید عشق که داند که در جهان چند است
چو جنگ نیست، تورا گوشمال هجران بسچه احتیاج نصیحت چه حاجت پند است
به آب خضر نبود احتیاج اهلی راکنون به درد سفال سگ تو خرسند است