شمارهٔ ۸۸
بس که دل پر آتشم بهر تو آه کرده استگلخنی است کز غمت جامه سیاه کرد است
دیده اگر به خون کشم هست سزای دیدنشسنک که میزنم به دل چه گناه کرده است
ترسم از آنکه چشم من کج نظرش گمان بریبسکه به گوشه نظر در تو نگاه کرده است
منکر عشق چون شود دیده که از نظاره اتچشم تو را بحال خود هردو گواه کرده است
سروقد تو تا گهی سوی چمن قدم نهدنرگس مست عمرها دیده به راه کرده است
در شب غم به روشنی دانه در به گوش توآنچه کند کجا جوی خرمن ماه کرده است
اهلی اگر گرفته یی ملت عشق و کنج صبرآنچه تو کرده یی همه همت شاه کرده است