شمارهٔ ۸۸۳
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویشکه مرا غایت کام است جگر خواری خویش
کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارمخار خار جگر و سوز دل و زاری خویش
ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش استکه من خسته خوشم نیز به بیماری خویش
گر نشد روزی من روز وصال تو بس استشب تنهایی و کنج غم و بیداری خویش
صبر اگر یار بود در غم دل اهلی راگر تو یارش نشوی بس بودش یاری خویش