گنج

شمارهٔ ۸۸۲

ما که از اول بلی گفتیم با دلدار خویشتا قیامت بر نمیگردیم از گفتار خویش
می بمستان ده که عاشق تشنه دیدار تستجان ما را مست کن از شربت دیدار خویش
کفر و ایمان هر دو را سررشته از یکرنگی استکافری باید که ننگش آید از زناز خویش
شیخ اگر از خواب لافد مرد راه عشق نیستمرد را باید که بیداری بود در کار خویش
چشم یاری کی بود از بخت بی سامان مرایار کس هرگز نگردد هرکه نبود یار خویش
همت هر کس که بینم در پی آسایش استاهلی دیوانه دایم در پی آزار خویش
گرچه در بازار خوبان نقد دولت میخرنددردمندان هم سری دارند با دستار خویش