شمارهٔ ۸۸۱
گریه خواهد ریخت خون من تو خود آسوده باشخون این آلوده گو از دیده ها پالوده باش
از سگ خود عفو کن آلودگی وز در مرانای همه پاکان سگ تو گو یکی آلوده باش
چون سرم معراج عزت یافت از فتراک توزیر پای تو سنت گو خاک تن فرسوده باش
ماه چون دید آن هلال ابرویت از شوق گفتعمر من گر کم شود بر عمر او افزوده باش
پیش آن رخ وصف گل بیهوده است ای عندلیبآخر ای بیهوده گو شرمنده زین بیهوده باش
ماه در بازار حسنش لب روی اندوه استمشتری گو واقف ای قلب زر اندوه باش
دل بفکر آن دهان آسوده در کنج عدمچون دلت آسوده شد اهلی ز غم آسوده باش