گنج

شمارهٔ ۸۷۳

مرو از دیده چو برق و بمن زار ببخشبارها سوخته یی خرمنم انبار ببخش
شرف صحبت گل محو کند زشتی خارنیکی خود نگر و جرم من خوار ببخش
کرد دل میل تو و دیده بود اشک افشانهرچه دل کرد بدین دیده خونبار ببخش
گر سر نامه گشایی بودش باد بهاربگشا سنبل و صد نافه تاتار ببخش
حاجتم از شکرستان لبت حاصل کننیست خود حاجت گفتن که چه مقدار ببخش
عاقبت جان نبرد هرکه غم عشق گزیدای اجل بگذر و مارا بغم یار ببخش
گر چو شمع سحرت باد دهد مژده دوستحاصل زندگی خویش بیک بار ببخش
چون بمیخانه رسی از سر و دستار مگوبلکه در پای قدح نه سرو دستار ببخش
گر نبخشی بنکویان بد اهلی ساقیبه پشیمانی رندان گنهکار ببخش