گنج

شمارهٔ ۸۷۲

غم پریشان سازم از مستی چو زلف پرخمشتا پریشان تر شوم ز آشفتگیهای غمش
من طبیب عشقم و دانم دوای دل نکوزخم دل هردم ز داغی تازه باید مرهمش
اشک گرم عاشقان هر قطره بحر آتشی استبلکه باشد بحر آتش قطره یی از شبنمش
من نه آنمردم که ترسم از هلاک خویشتنگر اجل سستی کند دامن بگیرم محکمش
هرکه دارد ساقیی چون او چکارش با مسیحجرعه نوش است آفتاب ما مسیح مریمش
مست سودای توام از فکر عالم بیخبرکی بود مجنون سر و سودای کار عالمش
هرکه چون اهلی سگ کوی پری رویی نشدگر ملک باشد که صاحبدل نخواند آدمش